سه شنبه, ۳۱ فروردین , ۱۴۰۰ 9 رمضان 1442 Tuesday, 20 April , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 535 تعداد نوشته های امروز : 1 تعداد اعضا : 2 تعداد دیدگاهها : 71×
کوچ پلپلاسی
27 مارس 2021 - 22:33
شناسه : 3190
بازدید 389
0
کوچ پلپلاسی
ارسال توسط :
پ
پ

کوچ پلپلاسی

 

آرام بود و مودب، باسواد بود و زلال، چون جمعی به گفتگو می نشستند و او هم در کنارشان بود به چشم نمی آمد، به گفتگوها گوش می کرد، نه آنکه می شنید، دقیقاً گوش می کرد، به آرامی و با حکایتی شیرین وارد گفتگو می شد، در تاریخچه ی موضوع بحث، همیشه حرف هایی نو داشت، جمع را به جایی می برد که از منظر او موضوع را ببینند، آنگاه بحث را مال خود می کرد و می برد آنجا که خاطرخواه او بود و چون همه از آن منظر  به گفتگو می پرداختند، آهسته از مباحثه بیرون می آمد و مشغول نوشتن یادداشت خودش می شد به همان آرامی که وارد شده بود خارج می شد، گویا که اصلا در گفتگو نبوده است.

 

مهربان بود و بلند نظر، مصداق  دقیقی بود بر این شعر که نیم از غم بی نوایی چنین روی زرد، غم بی نوایان رخم زرد کرد.

 

هر از چند گاهی کسی را با خودش می آورد و می گفت این بنده خدا مشکل دارد و می خواست اگر می توانیم در حل مشکل کمکش کنیم، اسم طرف را می پرسیدم نمی دانست، معلوم می شد که او را در خیابان مغموم دیده، علت پرسیده و با خود همراه کرده تا شاید  برایش چاره ای پیدا کند، اما برای خوش بلندنظر بود، مناعت طبع داشت، گاه روزگار مثل همه او را هم در تنگناهایش قرار می داد اما کم پیش می آمد که برای خودش  درخواستی داشته باشد.

 

جایگاه بلند طایفه ای خود را با هویت  فرهنگی معامله کرده بود و در عین بزرگی طایفه ای؛ بزرگ فرهنگی این سامان هم بود.

 

محبوب بود و در وقت شادمانی هم لبخند می زد، شاید به قراین می گویم – کمتر کسی صدای خنده او را شنیده باشد، من این توفیق را داشته ام، وقتی می دانست با آنچه نوشته به اقتضای قواعد کار مطبوعاتی موافق نیستم و در عین حال می خواست نوشته اش همان طور چاپ شود با لبخند وارد می شد، روبرویم می نشست و می خندید، به گونه ای که صدای خنده اش شنیده می شد و بعد می گفت می دانم موافق نیستی، اما باش، با هم بحث می کردیم و از دل این مباحثات نکات مفیدی بیرون می آمد .

 

یک بار با همین حالت وارد شد و گفت: می دانم با عنوان مطلب موافق نیستی، اما باش، گفتم عنوان مطلب چی هست؟ گفت: خاک بر سر و ادامه داد در این راستای خشکسالی و ریزگردهای مداوم که گویا ازآسمان خاک می باردو بادهای ۱۲۰ روزه سیصد و شصت روز شده، مسئولان استان های غربی کشور با برخاستن چند باد وریزگرد برای مقابله با ریزگردها بودجه گرفته اند، مسئولان استان ما کجا هستند؟ می خواهیم بگریم، طبیعت با ما به کین است و از آسمان خاک بر سرمان می ریزد، دولت هم با ما به مهر نیست و مسئولان خاک بر سری برای ما می فرستد. آن روز آنچنان بغض کرد که بی هیچ بحثی نظرش را پذیرفتم و خاک بر سر چاپ شد.

 

آن شخصیت آرام و متین و باوقار در درون خودش آتشفشانی از عشق به سیستان را مهار کرده بود که اگر به آن اجازه فوران می دادبی شک قابل کنترل نبود.

 

امین سرابندی فراتر از عشق و در حد فنا  سیستان را دوست داشت، همه چیز آن را دوست داشت، حتی برای ضعف ها و نغص هایش در جستجوی توجیه بود و هرگز نمی خواست بر دامن معشوقه ی بی همتایش غباری بنشیند.

 

بارها من و استاد قاسم سیاسر خطاب به او می گفتیم خدا انسان را آفرید و انسان توجیه را، لبخند می زد و می گفت: شما کمی بیشتر فکر کنید و ما هم پذیرفته بودیم که او سیستانش را با دنیا عوض نمی کند و شاید اگر دستش برسد سیستان را نقطه آغاز همه ی جهان معرفی کند.

 

قلم همه چیزش بود، وقتی شاد بود می نوشت، چون غمگین بود می نوشت، وقتی احساس مسئولیت می گرد می نوشت، وقتی عصبانی می شد باز هم می نوشت.

 

یک روز یادداشتی را برایم فرستاد، خواندم بالای آن نوشته بود به جای سرمقاله، نقدی تند از من بود، هرچه دلش خواسته بود از من نوشته بود، خوب به جای سرمقاله چاپ شد، فردا روزنامه درآمد، نزدیک ظهر آمد، در دفترم ایستاد، با همان لحن همیشگی و شیرین که من چقدر دوست داشتم و حتی گاهی خودم را به نشنیدن می زدم که دوباره هم بگوید گفت:سلام دکترجان اجازه هست؟

 

نشست و گفت : آن مطلب را برای چاپ نداده بودم، از دستت کلافه بودم، حداقل اصلاح می کردی گفتم: نوشته بودی به جای سرمقاله ، جای چاپ را هم مشخص کرده بودی و تو می دانی که من سانسورچی نیستم که در نوشته شما آن هم در نقد خودم دست ببرم

دست آخر هم علت کلافه بودنش از دست من را گفت که به توافق نرسیدیم و هرکدام بر نظر خود ماندیم

 

امین الله سرابندی داستان نویس، پژوهشگر، روزنامه نگار و انسانی فرهیخته و فرهمند بود که گرفتاری ها و مشکلات زندگی در این روزگار را به تنهایی تحمل می کرد و طراوات و شادابی داشته های فرهنگی اش را با دیگران تقسیم می کرد

 

بدون شک سیستان جای خالی اورا حس می کند، برای ما که وجود نازنینش مغتنم بود، سوگوار هستیم و خودمان را در غم فقدانش شریک خانواده ی محترمش می دانیم.

 

 

دکتر محمدتقی رخشانی

 

 

–  پلپلاسی- پرستو- چلچله – پرنده ی مژده دهنده ی آمدن بهار و نوروز در سیستان

 

 

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.